تبليغاتX
ایستگاه اتوبوس - ناگه چگونه آرزوهاي پدر در دوردست اندوه‌ها محو شد!
 
 

برای انتشار این گزارش خیلی تلاش کردم . درست وقتی قرار بود در یکی از روزنامه های که مخاطب کمی هم نداشت منتشر بشه روزنامه مورد نظر توقیف شد. قرار شد در رونامه دیگری چاپ بشه اما آخرین لحظه از صفحه برداشته شد. چند جای دیگه هم گفتن ما نمی تونیم کار کنیم. یه خبرنگار هم قول انتشارشو داد اما بعد از دو ماه هیچ اقدامی نکرد. از یکطرف اندوه پدری که فرزندش در این حادثه دچار مشکل شده بود منو  تحت تاثیر قرار داده بود و طرف دیگه محدودیت در برملا کردن حادثه ای دردناک باعث شد تا سرانجام وقتی از انتشارش ناامید شدم اونو روی وبلاگم بذارم تا حداقل به اون پدر داغدیده بدقولی نکرده باشم.

ناگه چگونه آرزوهاي پدر در دوردست اندوه‌ها محو شد!

«۱۹۸ روز از آخرين باري كه با پسرش حرف زده بود، مي‌گذشت. دلش براي شنيدن صداي بم پسرانه‌اش، تنگ شده بود. براي خنده‌هايش، افكار مردانه‌اش كه گاهي او را متعجب مي‌كرد، براي نگاه‌هايش، وقتي نقشه ای در سر داشت. براي مهرباني‌اش، فوتبال بازي كردنش، ... . رشته نقشه‌كشي ساختمان مي‌خواند، مي‌خواست مهندس شود. پسر مستعدي بود حتما موفق مي‌شد، اما افسوس ... .

از ۱۹۸روز پيش ديگر نمي‌توانست راه برود، حرف بزند، فوتبال بازي كند و ... ، حتي توانايي باز كردن چشمان زيبايش را هم نداشت، حتي يك لبخند، يك جمله و ...
پزشكان گفته بودند حتي اگر هم زنده بماند، آنقدر ناتوان است كه حداقل دو نفر بايد از او مراقبت كنند. درست از 7 روز مانده به آمدن بهاري ديگر، همه حساب‌ها به هم ريخت و او به اين روز افتاد.
چهره پدر ميانسالش از ۱۹۸ روز پيش افتاده‌تر شده بود، حتي لبخندهاي مصنوعي‌اش هم نمي‌ توانست غم چشمانش را پنهان كند. مي‌گفت در اين مدت، هر روز برايم يكسال گذشته است. صورت آفتاب‌زده‌اش از دوندگي‌هايش زير آفتاب سوزان اهواز حكايت داشت.
تعطيلات نوروزي، وقتي همه مشغول ديد و بازديد از اقوامشان بودند، او تمام روز را در بيمارستان‌ها ‌گذارنده بود. ديد و بازديد عيدشان به همان اتاق بيمارستان گلستان اهواز محدود شده بود. خود، همسر و دو دختر نوجوانش هنوز اميد داشتند كه يك روز چشمان باز شده «محسن» را ببينند، يك بار ديگر لبخندش را ...
اوايل به ادامه زندگيش اميد داشت، اما حتي از حرف زدنش هم مشخص بود كه مثل گذشته چندان اميدي ندارد، اگرچه به خدا توكل كرده بود. مي‌گفت «هر چه تقدير الهي باشد، سرنوشت محسنم همانست». پزشكان وضعيت پسرش را وخيم اعلام كرده بودند.
دو ماهي مي‌شد كه «محسن» را از بيمارستان گلستان اهواز به نفت تهران منتقل كرده بودند، مي‌گفت پزشكان تهران متخصص‌ترند.
«رحمت‌اله صفايي»، پدر 43 ساله «محسن»، كارمند شركت نفت گچساران بود و بستري كردن پسرش در بيمارستان شركت نفت هزينه‌ كمتري برايش داشت.
 
ارديبهشت ماه؛ بيمارستان نفت تهران
 
چهار طبقه تا بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان نفت تهران فاصله بود، سالن نسبتا بزرگ و مرتبي بود تخت «محسن» درست مقابل درب شيشه‌اي قرار داشت. چهره سفيدش اصلا نشان نمي‌داد 15 سال زير آفتاب اهواز زندگي كرده، معصوميت صورتش جلب‌توجه مي‌كرد. سرش را بسته بودند، نفس نفس مي‌زد، نفس‌هايش تندتر شد، عرق كرده بود. پزشك معالج سراغ پدرش را گرفت، گفت: «حال فرزندتان وخيم است».
سرنگي را به داخل سرم تزريق كرد: «در حال بيدار شدن است، با اين سرنگ بايد بخوابد، اگر بيدار شود مرتب نفس‌نفس مي‌زند و بي‌تابي مي‌كند».
گلويش با لوله‌اي پلاستيكي پاره شده بود تا نفس بكشد. قرار بود فرداي آنروز تحت عمل جراحي قرار بگيرد تا مواد غذايي مستقيما به معده‌اش تزريق شود. از جسم پسرك 15 ساله تنها مقداري گوشت و بيشتر استخوان باقي مانده بود.
 
۱۹۸روز پيش؛ بيست و دوم اسفند 85 ــ اهواز ــ زيتون كارمندي
صفايي از كابوس آن شب می گوید:
 
«شب چهارشنبه سوري بود، بيست و دوم اسفند 85. هوا كاملا تاريك شده و عقربه‌هاي ساعت از 23 گذشته بود. طبق عادت هر ساله به همراه همسر و دو فرزند دختر و پسرم براي تماشاي مراسم ترقه‌بازي به سطح شهر اهواز رفتيم.
از آنجا كه در اين شب، مراسم چهارشنبه آخر سال در منطقه زيتون كارمندي (يكي از محلات پرجمعيت اهواز) با توجه به حضور اهالي بسيار وسيع برگزار مي‌شد، من نيز به همراه خانواده‌ام به آن سمت حركت كردم.
جمعيت زيادي در خيابان‌ها بودند، همه جا مملو از جوانان و افراد ميانسال و كهنسالي بود كه براي تماشا دورهم جمع شده بودند؛ تصميم گرفتيم مناطق اطراف را با خودرو دور بزنيم. پسرم «محسن» كه 15 سال بيشتر ندارد، از من خواست تا همانجا پياده شود. به من گفت: «مي‌خواهم اطراف را نگاه كنم و از همانجا هم به خانه مي‌روم».
من با درخواستش موافقت كردم. او را در همان منطقه زيتون كارمندي پياده كرده و خودمان به مسير ادامه داديم. در بيشتر نقاط شهر اهواز به دليل ازدحام جمعيت، ماموران نيروي انتظامي حضور داشتند و از جمعيت مي‌خواستند محل را ترك كنند. قصد بازگشت به منزل را داشتيم.
در اين حال با «محسن» نيز تماس گرفتم تا به خانه برگردد، اما او به هيچ‌يك از تماس‌ها پاسخ نمي‌داد. دقايقي نگذشت كه تلفن همراهم به صدا درآمد. آن طرف خط شخصي،‌ تيرخوردگي پسرم «محسن» و انتقال او به بيمارستان شركت نفت اهواز را خبر داد.
به شدت هراسيده بودم.‌ بي‌درنگ به سمت بيمارستان حركت كردم. سه دقيقه بعد وقتي به محل رسيدم حراست بيمارستان نفت گفت: به دليل وارد آمدن گلوله به سر، پسرتان به بيمارستان گلستان كه ويژه ضربه‌هاي مغزي است، منتقل شده است. بلافاصله به سمت بيمارستان گلستان كه كمي با شهر فاصله داشت، به راه افتادم. نيم ساعت طول كشيد تا برسم. وقتي وارد اورژانس شدم، پسرم را با سر تراشيده در حالي كه خونريزي مي‌كرد، ديدم. حال بدي داشتم، هنوز نمي‌دانستم چه بر سر تنها فرزند پسرم آمده است. تا ساعت 3 بامداد، سه عمل بر روي سرش انجام شد. به سراغ پسري كه او را تا بيمارستان همراهي كرده بود، رفتم.
پسر جوان توضيح داد: حدود ساعت 10 شب بود. من، «محسن» و چند تن ديگر روي چمن‌هاي زيتون كارمندي ايستاده و از دور نظاره‌گر جمعيتي بوديم كه در حال ترقه‌بازي بودند. تعدادي دختر و پسر هم آنجا ايستاده‌ بودند. در همان حال بود كه ناگهان تعدادي موتورسوار و خودرو، با چراغ‌گردان كه سرنشينان آن افرادي با لباس شخصي بودند، به سمت ما آمدند. گفتند: «از اينجا پراكنده شويد.»، اما كسي از جاي خود تكان نخورد و جمعيت ايستاده در محل شروع به سنگ‌پراني به سمت خودروها كرد كه ناگهان سرنشينان خودرو در اقدامي غافلگيرانه اقدام به تيراندازي كردند.
افراد حاضر در محل نيز كه از اين اقدام وحشت كرده بودند، به سرعت پا به فرار گذاشتند، اما چند نفري بر روي زمين افتادند كه «محسن» هم يكي از آنها بود. من و چند نفر ديگر از ترس افراد به ظاهر مامور قصد داشتيم، او را از روي زمين برداريم كه متوجه شديم از ناحيه سر دچار خونريزي شده است و اين در حالي بود كه چند نفر ديگر نيز مورد اصابت گلوله از ناحيه دست و پا قرار گرفتند، اما وقتي نتوانستند از جاي خود بلند شوند، آن افراد ناشناس به سمتشان آمده و با لگد آنها را مضروب كردند و در اين هنگام، چندين تيم يگان امداد نيروي انتظامي نيز به عنوان نيروي كمكي به محل آمدند.
پسر جوان ادامه داد: در اين حال «محسن» را بلند و به سمت يكي از منازل حركت كرديم. در بين راه يك پژو كه متوجه موضوع شده بود، جلويمان توقف و ما را به بيمارستان منتقل كرد.
پدر «محسن» مي‌گويد: فرزندم تا ساعت 2 بامداد روز بعد، علائم هوشياري داشت، تا جايي كه توانسته بود، شماره تلفن همراه و آدرس محل سكونتش را بگويد، اما از ساعت 3 بامداد به كما رفت. ‌از آن زمان ۱۹۸ روز مي‌گذرد كه هنوز به هوش نيامده است.
بر اساس تشخيص پزشكان، بر اثر تير شليك شده، خرده استخوان‌ها وارد مغز شده‌اند و مقداري از مغز آسيب ديده است.»
پدر «محسن» در حالي كه بغض گلوي پدر را فشار مي‌دهد، به سختي ادامه مي‌دهد: پزشكان گفته‌اند وقتي كسي بخواهد تير خلاصي شليك كند، معمولا تير را به اين نقطه از مغز شليك مي‌كند كه در صورت زنده ماندن نيز بسيار ناتوان خواهد بود. اما از آنجايي كه هنوز اميد به زنده ماندش داشتيم، براي ادامه اقدامات درمان، بيست و هشتم فروردين ماه، او را به بيمارستان نفت تهران آوردم، ‌اما پزشكان نظريه‌هاي قبلي را تاييد كردند.
تعدادي از متخصصان هم قول‌هايي مبني بر انجام اقدامات پزشكي و گذاشتن دستگاه‌هاي مصنوعي در سر داده‌اند كه ما همچنان منتظريم.
 
پيگيري حادثه
 
صفايي در خصوص پيگيري‌هاي انتظامي و قضايي تيراندازي افراد ناشناس،مي‌گويد: در پي مراجعات متعدد ما براي پيگيري موضوع، نيروي انتظامي اعلام كرد: «ما آن شب اقدام به تيراندازي نكرديم، اما خودرو افراد مسلح كه بي‌سيم به دست بوده‌اند، چراغ‌گردان داشته است.
در مرحله اول پيگيري به دادگاه عمومي رفته و شكايتي تنظيم كرديم. موضوع را به اطلاع فرمانداري، استانداري و دفتر امام جمعه اهواز نيز رسانديم. به همه آنها هم نامه زديم، اما همه مي‌گويند از تيراندازي بي‌اطلاعيم و نمي‌دانيم چه كسي اقدام به اين كار كرده است. مگر ممكن است اين همه آدم زخمي شوند، اما آنها خبر نداشته باشند؟ هيچ ارگاني قبول نمي‌كند كه آن شب محل حادثه مأموري داشته است!!
زياد پرس‌وجو كردم. متوجه شدم تعدادي از مصدومان آن شب به دليل ترس از عواقب پيگيري، ‌اعلام شكايت نكرده‌اند و گويا تنها يكي دو نفر پيگير ماجرا هستند و در حال حاضر پرونده ما نيز در اختيار بازرسي نيروي انتظامي استان خوزستان است.
صفايي اضافه مي‌كند: بيست و دوم فروردين ماه سال جاري، مهدي مرادي، بازپرس شعبه ششم دادگاه عمومي و انقلاب اهواز مستقر در عمليات كارون طي آخرين پيگيري‌ها، دستور داد تا مصدوم جهت تاييد تيرخوردگي به پزشكي قانوني معرفي شود و گلوله خارج شده نيز از سوي كارشناسان اسلحه و مهمات وزارت دفاع مورد بررسي قرار گيرد، اما اگرچه نوع اسلحه و همچنين تير شليك شده نيز مشخص شده است و به سراغ همه آنها كه حدس مي‌زديم مسووليتي دارند، رفته‌ايم، هنوز هيچ ارگاني مسووليت اين حادثه را بر عهده نگرفته است. در اين ميان طي پيگيري‌هايي كه انجام دادم، قاضي كشيك دادسراي نظامي به من گفت: «آن شب ماموران دستور باتوم و گاز اشك‌آور داشتند، اما شليك تير نه!»
صفايي مي‌گويد: پسرم در مقطع سال سوم متوسطه رشته نقشه‌كشي ساختمان تحصيل مي‌كرد. با اتفاق رخ داده مشخص نيست كه اساسا زنده مي‌ماند يا نه؟ در تمام مدت بستري هيچ مسوولي حتي از ما دلجويي نكرد. چرا بايد اين اتفاق بيفتد و همه بي‌تفاوت از كنار آن بگذرند؟!
«شب چهارشنبه‌سوري، ماموران طبق چه قانون و اصلي اقدام به تيراندازي كرده‌اند؟ در صورت داشتن دستور تير، چرا سر و صورت را هدف گلوله قرار داده‌اند؟»
«چه كسي مسؤول تيراندازي آن شب است؟ چهارشنبه سوري 85 چه اتفاقي در منطقه زيتون كارمندي افتاد كه منجر به آن شد که جوانان هدف گلوله افراد ناشناس قرار گيرند؟»
اينها پرسشهاي ذهن اين پدر داغديده است كه با گذشت ۱۹۸ روز از حادثه عليرغم پيگيري‌هاي مكرر هنوز پاسخي براي آنها دريافت نكرده است.
صفايي در آخرين پيگيري انجام داده در اهواز مجددا به دادگاه انقلاب عمليات كارون مراجعه كرد. در اين باره مي‌گويد: بازپرس شعبه ششم دادگاه انقلاب عمليات كارون خوزستان طي نامه‌اي براي دادستان اهواز، رسيدگي مجدد به اين پرونده و پرونده‌هاي مشابه‌اي كه در حال حاضر راكد هستند را خواستار شد.
به گفته پدر «محسن»، اين شعبه مربوط به جرايم سنگين است، اما به رغم مراجعات متعدد و گذشت بیش از ۷ ماه از وقوع حادثه، مسوولان مدعي هستند هنوز مقصر اصلي شناسايي نشده است. در جريان اين مراجعات مطلع شدم، پرونده قضايي يكي از مصدومان شب چهارشنبه سوري 85، همزمان با پرونده پسرم براي رسيدگي به دادگاه ارجاع شد.
يك مقام آگاه:
مدارك مربوط به ارگاني كه احتمال مي‌رود پرسنل او در اين تيراندازي مقصرند، كامل شده، اما بايد مجوزهاي لازم براي انجام ادامه تحقيقات صادر شود
يك مقام آگاه از اين پرونده در خصوص تيراندازي چهارشنبه سوري سال قبل مي‌گويد: در این شب به دليل بافت جمعيتي عرب‌نشين و فارس‌نشين، بيشتر مناطق اهواز شلوغ مي‌شود، البته عمدتا ازدحام جمعيت در محله فارس‌نشين است و هر ساله با توجه به جلسه شوراي تأمين استان خوزستان، ‌مناطقي جهت ترقه‌بازي تعيين مي‌شود كه در آخرين چهارشنبه اسفند 85 نيز همين تدابير اتخاذ شد و نيروي انتظامي با استقرار در تمامي نقاط تعيين شده براي برقراري نظم عمومي و امنيت حضور پررنگي داشت، اما چند روز از بيست و دوم اسفند 85، گذشته بود كه چند پرونده مبني بر تيرخوردگي تعدادي جوان در چهارشنبه پاياني سال تشكيل شد.
در بررسي‌هاي اوليه، ابتدا شاهدان محلي و شاكيان مورد تحقيق قرار گرفتند كه اظهار كردند: «آن شب در منطقه «زيتون كارمندي» جمعيت زيادي ايستاده بودند. همه مشغول ترقه‌بازي بودند كه تردد چند خودرو پژو مشكي و پرايد با چراغ‌گردان كوچك معمولي توجه حاضران را جلب كرد. سرنشينان داخل خودرو كه 7، 8 نفر بودند، لباس شخصي و پلنگي بر تن داشتند. تعدادي دختر و پسر نيز در همان محل ايستاده بودند، سرنشينان از خودروها پياده شده و به آنها گفتند: «از اينجا متفرق شويد.»، اين در حالي بود كه آن منطقه از جمله اماكني بود كه براي شب چهارشنبه سوري مشخص شده بود. درگيري بالا گرفت، تعدادي از جوانان به سمت خودروها سنگ‌پراني كردند كه افراد ناشناس در مواجهه با اين وضعيت، به سمت جمعيت تيراندازي كردند.
وي ادامه داد: در پي اين اعلام و انجام بررسي‌ها مشخص شد: تيراندازي آن شب، چند نفر را مجروح كرده است، حدود 7 نفر هم به بيمارستان نفت اهواز كه نزديكترين بيمارستان به منطقه «زيتون كارمندي» بود، منتقل شده و در اين ميان همه مصدومان جز يكي از آنها با آمبولانس اورژانس به بيمارستان انتقال يافته‌اند.
مجروحان از ناحيه دست، پا و گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند، در اين ميان تنها پسر نوجواني به نام «محسن صفايي» از ناحيه پشت سر مصدوم شده بود.
بررسي‌هاي صورت گرفته در خصوص حادثه آن شب نشان داد: ‌از ميان تمام افرادي كه تير خورده بودند، تنها دو تن با تشكيل پرونده، موضوع را پيگيري كرده‌اند و سايرين يا اصلا به دنبال تشكيل پرونده نبوده و يا پس از اعلام شكايت، پرونده را پيگيري نكرده‌اند.
«ش ــ الف»، دانشجوي 19 ساله نيز يكي از افرادي است كه آن شب از ناحيه ران پا هدف اصابت گلوله قرار گرفته بود، آنها از ترس اين كه پرونده سياسي شود از پيگيري حادثه هراس داشتند.
به گفته اين مقام آگاه، «پ» پسر نوجوان 17 ساله‌اي بود كه از ناحيه پا مجروح و در بيمارستان نفت بستري شد. او هم از اعلام شكايت نگران بود. در اين ميان تنها پدر «محسن صفايي» با اصرار، پرونده را پيگيري مي‌كند كه متأسفانه در حال حاضر حال پسرش بسيار وخيم است.
در پي دستور قضايي بازپرس پرونده با توجه به گلوله به جا مانده، نوع اسلحه بكار رفته در بيست و دوم اسفند 85 مشخص شده، اما هنوز اعلام نشده مربوط به كدام ارگان است.
وي با بيان اين كه آن شب، ماموران نيروي انتظامي در مناطق مختلف مستقر بوده‌، اما تيراندازي از طرف آنها صورت نگرفته است، تاكيد مي‌كند: با توجه به نوع اسلحه، به طور قطع شليك از سوي نيروي انتظامي نبوده و اين مساله تأييد شده و اين در حاليست كه پليس هرگز در اين مواقع تيراندازي نمي‌كند و اگر قصد متفرق كردن جمعيت را داشته باشد، از گاز اشك‌آور استفاده مي‌كند.
اين مقام آگاه با اعلام اين كه پرونده هم اكنون در مرحله تحقيق قرار دارد، خاطرنشان مي‌كند: به رغم اين كه تيراندازي از سوي پليس انجام نشده، اما رسيدگي به آن بر عهده بازرسي نيروي انتظامي است، چرا كه پليس ضابط تحقيقات در خصوص تيراندازي رخ داده در اين پرونده شناخته شد. دادستان هم به بازپرس ويژه قتل دستور داد تا در اسرع وقت پروند به نتيجه برسد، اما سرانجام اين بازپرس دادسراي عمومي اهواز است كه اعلام مي‌كند مقصر چه كسي است.
اين مقام آگاه مي‌گويد: هم اكنون مدارك مربوط به ارگاني كه احتمال مي‌رود، پرسنل او در اين تيراندازي مقصر باشند، كامل شده، اما بايد مجوزهاي مربوطه صادر شود تا نيروي انتظامي وارد آن مجموعه شده و تحقيقات خود را انجام دهد. اگرچه اين اتفاق براي اولين بار در چهارشنبه سوري 85 رخ داده و در سال‌هاي گذشته سابقه نداشته است. شايد تيرهوايي شليك شده، اما تا قبل از اين، هرگز تيراندازي منجر به جرح نداشتيم.
وي در پاسخ به اين پرسش كه آيا آن شب در منطقه زيتون كارمندي، اغتشاش به وجود آمده بود كه نياز به اين نوع برخورد داشت؟ تاكيد مي‌كند: آرام كردن اغتشاش در صورت وقوع، وظيفه يگان ويژه نيروي انتظامي بوده، اما تيراندازي به سمت جمعيت اقدامي غيرقانوني است.
به اين ترتيب آنچه از لا‌به‌لاي اظهارات اين مقام آگاه مي‌توان دريافت، اين كه: دستگاه قضايي طي پيگيري دو ماهه‌اش موفق شده مقصر اصلي را شناسايي كند، اما همچنان از اعلام آن خودداري مي‌كند.
 
فرمانده انتظامي خوزستان:
 
پليس آنروز فقط اقدامات مربوط به پيشگيري را انجام مي‌داد؛ هيچ‌گونه تيراندازي صورت نگرفت.
سردار عيسي دارايي، فرمانده انتظامي خوزستان در خصوص تيراندازي بيست و دوم اسفند ماه 85 (شب چهارشنبه سوري) تاكيد مي‌كند كه تصميم‌گيري براي اجراي هر برنامه‌اي در استان خوزستان با حضور فرماندهان صورت مي‌گيرد و در اين ميان تيراندازي در شب چهارشنبه سوري 85، در دستور كار ماموران انتظامي قرار نداشته است.
وي تصريح مي‌كند: پليس در آن روز فقط اقدامات مربوط به پيشگيري را انجام مي‌داد و هيچ‌گونه تيراندازي صورت نداد.
به گفته سردار دارايي، اگر نيروي انتظامي آن شب اقدام به تيراندازي مي‌كرد، كاملا مشهود بود.
 
و آخر اين كه ... 
مرگ يا زندگي
 
«محسن» 15 ساله از شب حادثه تاكنون بيش از چهار بار تحت عمل جراحي قرار گرفته است و پزشكان معالج او مي‌گويند: «زنده ماندنش معجزه است.»
حتي شناخته شدن مقصر اين تيراندازي مرگبار، «محسن» را به خانواده‌اش باز مي‌گرداند، يا اينكه تنها مرهمي مي‌شود، براي زخم‌هاي دل پدري كه زندگيش در آستانه بهاري ديگر ناگهان دگرگون شد؟
دستگاه قضايي به عنوان نماد عدالت به رغم وعده و وعيدهايش، چرا تاكنون مقصر را اعلام نكرده است؟!
با استناد به پيگيري‌هاي صورت گرفته كه مشروح آن در گزارش آمد و نيز نتايج به دست آمده از بررسي پوكه فشنگ، نوع اسلحه بكار گرفته شده، گزارش پزشكي قانوني و اظهارات شاهدان و دستگيرشدگان بيانگر آنست كه حداقل مسوولان تا كنون فهميده‌اند كه چه كسي مقصر است، اما اين كه همچنان موضوع را در هاله‌اي از ابهامات قرار مي‌دهند، مشخص نيست.
اينها يكسوي ماجراست. سوي ديگر گلايه پدر داغديده اين نوجوان كه بيش از دو ماه هم به تنهايي درگير كار درمان فرزندش بوده و هم پيگيري‌هاي لازم را در خصوص شناسايي علت وقوع و عامل حادثه صورت داده از مسوولان است كه چرا طي اين مدت، هيچ مسوولي حتي يك دلجويي از او و خانواده‌اش نكرد؟ اگر او كارمند شركت نفت نبود، چه كسي قادر بود، هزينه‌هاي سنگين چندين عمل جراحي و داروهاي گرانقيمت «محسن» را بپردازد؟
در حال حاضر پس از گذشت۱۹۸روز، پزشكان مي‌گويند: «وضعيت پسرت ثابت مانده، عفونتش برطرف شده، اما همچنان در كما به سر مي‌برد، مشخص هم نيست چه زماني به هوش بيايد. بايد او را مرخص كرد.»
صفايي مي گويد: «در صورت ترخيص «محسن»، چگونه مي‌توانم هزينه‌هاي درمان وي را در منزل تهيه كنم؟»
مسوولان وقتي در جريان حادثه قرار مي‌گيرند، تنها به اين اكتفا مي‌كنند كه «خدا صبرت دهد»، اما آيا با اين جملات دردي دوا مي‌شود؟ چرا نمي‌آيند از نزديك در جريان موضوع قرار گيرند؟ چرا براي به نتيجه رسيدن پرونده تلاشي نمي‌كنند؟
 «محسن» برای ادامه درمان به بیمارستان نفت اهواز منتقل شد و هنوز بر روی تخت بیمارستان دراز كشيده و ميان مرگ و زندگي دست و پا مي‌زند.
 محسن در بيمارستان نفت تهران
  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:20  توسط زهرا جعفرزاده  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM